گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سایه تا افتاد ازان مشکین سلاسل بر زمین

آیه رحمت مسلسل گشت نازل بر زمین

چون شفق از خاک خون آلود می خیزد غبار

بس که در کوی تو آمد شیشه دل بر زمین

گر به این تمکین گذارد پای لیلی در رکاب

از گرانباری گذارد سینه محمل بر زمین

لاله بی داغ تا دامان محشر سر زند

خون ما هر جا چکد از تیغ قاتل بر زمین

در برومندی مکن با خاکساران سرکشی

کز هجوم میوه گردد شاخ مایل بر زمین

از تحمل خصم بالادست گردد زیر دست

موج تیغ از کف گذارد پیش ساحل بر زمین

نیست دست بی نیازان پست فطرت چون غبار

ورنه افتاده است دامان وسایل بر زمین

روزی ثابت قدم آید به پای دیگران

توشه را رهرو گذارد پیش منزل بر زمین

مشکل است از مردم آزاده دل برداشتن

از صنوبر کی به افشاندن فتد دل بر زمین؟

صفحه خاک سیه شایسته اقبال نیست

هر طرف از جاده بنگر خط باطل بر زمین

هر کف خاکی دهان شیر و کام اژدهاست

چشم بگشا، پای خود مگذار غافل بر زمین

ترک این وحشت سرا شایسته افسوس نیست

می زند بیهوده خود را مرغ بسمل بر زمین

کاهلی از بس که پیچیده است بر اعضای من

می گذارد نقش پای من سلاسل بر زمین

کلک صائب در سخن چون سحرپردازی کند

می شود یک چشم حیران چاه بابل بر زمین

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام