گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ساقی از میخانه عالمتاب می آید برون

گوهر شهوار خوب از آب می آید برون

عشق سرگردانیی دارد، ولی خون می خورد

کشتی هر کس ازین گرداب می آید برون

در فروغ عشق نور عقل گردیده است محو

وای بر شمعی که در مهتاب می آید برون

پیچ و تاب از جوهر شمشیر اگر بیرون رود

جان عاشق هم ز پیچ و تاب می آید برون

گریه ما بی قراران را عیار دیگرست

جای اشک از چشم ما سیماب می آید برون

صبح از خون شفق دامان خود را پاک کرد

همچنان از زخم ما خوناب می آید برون

بی ظهور عشق عاشق در حجاب نیستی است

ذره با خورشید عالمتاب می آید برون

دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست

از زمین ما به ناخن آب می آید برون

عقل در هر آب سهلی دست و پا گم می کند

عشق صائب سالم از غرقاب می آید برون

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام