گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۳۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون

صبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون

می جهد آتش چو شمع از دیده گریان من

هیچ کس نشنیده است آتش ز آب آید برون

بی دهن شو تا غم روزی نباید خوردنت

کوزه لب بسته از خم پر شراب آید برون

گریه چندین عقده مشکل به کار دل فزود

از نزول قطره از دریا حباب آید برون

موج بی آرام باشد بحر تا در شورش است

نبض عاشق چون به مرگ از اضطراب آید برون؟

محو گردد در فروغ عشق، عقل خیره سر

دزد در کنجی خزد چون ماهتاب آید برون

تا نسوزی چرخ را صائب ز آه آتشین

آفتاب دل محال است از حجاب آید برون

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام