گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۲۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من

آب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من

خاک راهم، لیک از من چرخ باشد در حساب

می شود باریک دریا چون رسد در جوی من

دشمن خود را خجل کردن نه از مردانگی است

ورنه نتواند فلک خم ساختن بازوی من

عطسه مغز عندلیبان را پریشان کرده است

گر چه پنهان است در صد پرده چون گل بوی من

تازه می دارد رخ خود را به آب تیغ کوه

داغ دارد باغبان را لاله خودروی من

گر چه از همواری از کلکم نمی خیزد صفیر

مشرق و مغرب بود لبریز گفت و گوی من

وسعت جولان طبع من ندارد لامکان

آسمان در حالت فکرست دستنبوی من

چون شکاف صبح صد زخم نمایان خفته است

در جگرگاه فلک از تیغ یک پهلوی من

بس که از غیرت فرو خوردم سرشک تلخ را

در گره دارد چو مژگان گریه ای هر موی من

وحشت من در کمین جلوه صیاد نیست

می کند از بوی خون خویش رم آهوی من

بس که از پهلونشینان زخم منکر خورده ام

می خلد بند قبا چون تیر در پهلوی من

بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد

می شناسد بستر بیگانه را پهلوی من

در غبار غم ز بس گم گشته ام، هر قطره اشک

مهره گل می شود تا می چکد از روی من

بهر گوهر چون صدف صائب دهن نگشوده ام

همت سرشار من نازد به آب روی من

این جواب آن غزل صائب که می گوید رشید

در قفس افتد اگر رنگی پرد از روی من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام