گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر نمی پیچد ز اشک لاله گون مژگان من

پنجه با دریای آتش می زند مرجان من

سینه ای چون صبح می خواهد قبول داغ عشق

در زمین پاک ریزد تخم را دهقان من

تا شدم قانع ز نعمت ها به درد و داغ عشق

گرم چون خورشید تابان است دایم نان من

می شود هر روز بند غفلت من بیشتر

دانه زنجیر در خاک است در زندان من

گر چه از لب تشنگی یک مشت خاکستر شدم

تازه رو دارد سفال خاک را ریحان من

می دهد از سنبلستان ریاض خلد یاد

از سیه مستان معنی صفحه دیوان من

تازه رو بر می خورم با هر که خونم می خورد

نیشتر را گل به دامان می کند شریان من

اختیار گریه بی اختیارم داده اند

غیر مژگان یک سر مو نیست در فرمان من

حلقه بیرون در کام از نظربازی گرفت

تا به کی محروم باشد دیده حیران من؟

این جواب آن غزل صائب که گوید مولوی

چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من

بس که ترسیده است چشمم صائب از رخسار او

برنمی آید نگه از سایه مژگان من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام