گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۷۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صبح شد ساقی بیا فکر من افتاده کن

از می چون آفتاب این سنگ را بیجاده کن

آب و رنگی ده غبار آلودگان زهد را

باده در قندیل و گل در دامن سجاده کن

هر که باشد می تواند نقش را از دل زدود

از قبول نقش لوح خویشتن را ساده کن

دامن سروی به دست آور درین بستانسرا

نقد جان را صرف راه مردم آزاده کن

هیچ مرهم به ز خون گرم نبود زخم را

رخنه دل را رفوکاری به درد باده کن

در زمین ساده دهقان می فشاند تخم را

از خس و خاشاک بی حاصل زمین را ساده کن

عقل سختی دیدگان شمشیر صیقل داده ای است

مشورت زنهار با مردان کار افتاده کن

خاکساری پیشه خود ساز چون آب روان

سرو را چون بندگان در پیش خود استاده کن

هست اگر صائب ترا در سر هوای صید عام

دانه از تسبیح ساز و دام از سجاده کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام