گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۶۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با کمند زلف تسخیر دل افگار کن

این کهن اوراق را شیرازه از زنار کن

نیست جرمی در جهان بالاتر از هستی تو

تا نفس در سینه داری صرف استغفار کن

بر لب بام آ، به زردی چون نهد رو آفتاب

وقت رفتن شربتی در کار این بیمار کن

در خراب آباد عالم آشنارویی نماند

روی چون آیینه خورشید در دیوار کن

دزد آتشدست غفلت در کمین فرصت است

شمع بالین خود از چشم و دل بیدار کن

هیچ کس را نیست در روی زمین درد سخن

نامه خود را به کار رخنه دیوار کن

نیستی صائب حریف منت ابر بهار

کشت خود را سبز از مژگان گوهربار کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام