گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۶۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گرد غم فرش است دایم در غم آباد وطن

در غریبی نیست مکروهی به جز یاد وطن

ای بسا نعمت که یادش به ز ادراکش بود

از وطن می ساختم ای کاش با یاد وطن

مرهمش خاکستر شام غریبان است و بس

هر که را بر دل بود زخمی ز بیداد وطن

از دل و جان بنده غربت نگردد، چون کند؟

آنچه یوسف دید از اخوان در غم آباد وطن

من که در غربت چو لعل از سیم دارم خانه ها

سنگ بر دل تا به کی بندم ز بیداد وطن؟

گر غبار دل نمی گردید سد راه اشک

می رسانیدم به آب از گریه بنیاد وطن

این زمان صائب دل از یاد غریبی خوش کنم

من که دل خوش کردمی پیوسته از یاد وطن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام