گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۳۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بخیه تا کی بر لباس تن ز آب و نان زدن؟

از بصیرت نیست گل بر رخنه زندان زدن

ظلم بر افتادگان شرمندگی می آورد

سرکشان سر پیش اندازند در چوگان زدن

جان پاکان در تن خاکی نمی گیرد قرار

از گنهکاری است تن در گوشه زندان زدن

گفتگوی پوچ را بی پرده سازد امتحان

تخم چوبین زود رسوا گردد از دندان زدن

نعل ایام بهار از جوش گل در آتش است

در حریم غنچه باید بر کمر دامان زدن

چشم پرکاری که من دیدم ازان وحشی غزال

می زند بر هم دو عالم را به یک مژگان زدن

در نمی گیرد فسون عشق با افسردگان

در تنور سرد هیهات است بتوان نان زدن

هر که از طاعت کمان سازد قد همچون خدنگ

می تواند حلقه بر در خلد را آسان زدن

درد و داغ عشق از سیمای عاشق ظاهرست

رسم شاهان است مهر خویش بر عنوان زدن

امتحان بیکار باشد آن دل چون سنگ را

بیضه فولاد مستغنی است از دندان زدن

می شود آب روان آیینه از استادگی

می توان سیر جهان با دیده حیران زدن

از زبردستان مدارا با ضعیفان خوشنماست

نیست لایق بحر را سرپنجه با مرجان زدن

پیش آن رخسار نازک حرف گل صائب مگو

از مروت نیست سیلی بر مه کنعان زدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام