گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۲۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن

هر که سودایی شود بسیار می گوید سخن

نیست مانع چشم او را خواب ناز از گفتگو

آنچنان کز بیخودی بیمار می گوید سخن

در صف آزاد مردان کمترست از جوز پوچ

هر سبک مغزی که از دستار می گوید سخن

پیش رخساری که می لغزد بر او پای نگاه

ساده لوح آن کس که از گلزار می گوید سخن

با پشیمانی نگردد قدرت گفتار جمع

نیست نادم هر که ز استغفار می گوید سخن

هر که گرد حرف حرف خود نگردد بارها

گر بود مرکز، که بی پرگار می گوید سخن

می کند نزدیک راه عیبجویان را به خود

کارپردازی که دور از کار می گوید سخن

نیست ساحل را ز راز سینه دریا خبر

وای بر مستی که با هشیار می گوید سخن

می کند ناقص عیاری های خود را سکه دار

کاملی کز درهم و دینار می گوید سخن

عقل میدان سخن بر عاقلان کرده است تنگ

ورنه مجنون با در و دیوار می گوید سخن

می شود کوته به اندک روزگاری عمر او

هر که صائب چون قلم بسیار می گوید سخن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام