گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۱۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن

می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن

از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرا

من که در بند گرانم از وفای خویشتن

من کدامین ذره ام تا بی نیازان جهان

صرف من سازند اوقات جفای خویشتن

راستی در پله افتادگی دارد مرا

می روم در چاه دایم از عصای خویشتن

صد جفا می بینم و بر خود گوارا می کنم

برنمی آیم، چه سازم با وفای خویشتن

بخت اگر در نارسایی ها رسا افتاده است

نیستم نومید از آه رسای خویشتن

می کند گردش فلک بر مدعای من مدام

تا فشاندم آستین بر مدعای خویشتن

از تجلی می تواند سنگ را یاقوت کرد

آن که می دارد دریغ از من لقای خویشتن

هر که با جمعیت اظهار پریشانی کند

می زند فال پریشانی برای خویشتن

این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مدام

می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن

هر حباب شوخ چشم از پرده ای گردم زند

بحر یکتایی نیفتد از هوای خویشتن

نیستم صائب حریف منت درمان خلق

باز می سازم به درد بی دوای خویشتن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام