گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۱۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن

هم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن

گه بر آتش می نشاند، گه به آبم می دهد

عاجزم در دست چشم خون فشان خویشتن

در دیار ما که از مغز قناعت آگهیم

طعمه می سازد هما از استخوان خویشتن

ای که می نازی به صبر خویشتن، آیینه هست

می توان کرد از نگاهی امتحان خویشتن

گر گریبان چاک صبحی رو به مشرق آوری

آفتاب از شرم نگشاید دکان خویشتن

خویش را گم کرده ام از بس پریشان خاطری

از سر زلف تو می پرسم نشان خویشتن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام