گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۱۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتن

تا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن

گر چه این تعلیم بهر من ندارد صرفه ای

تا شوی واقف ز حال مستند خویشتن

لیک می دانم که از فولاد اگر باشد دلت

برنمی آیی به مژگان کشند خویشتن

ناز در تسخیر ما گر می کند استادگی

مشورت کن با دل مشکل پسند خویشتن

حسن چون افتاد شیرین، دل ز خود هم می برد

نیشکر بیرون نمی آید ز بند خویشتن

ز اشتیاق خویش در یک جا نمی گیرد قرار

ای خوشا حسنی که خود باشد سپند خویشتن

شکر این معنی که عیسای زمانت کرده اند

اینقدر غافل مشو از دردمند خویشتن

لب نگه دار از لب ساغر که نادم می شود

هر که اندازد در آب تلخ، قند خویشتن

سعی تا حد توکل دست و پایی می زند

چون به این وادی رسی پر کن سمند خویشتن

پند دل صائب مرا از کوی او آواره کرد

هیچ کافر گوش نگذارد به پند خویشتن!

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام