گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۸۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با لب او کار دندان می کند سین سخن

زین سبب کم حرف افتاده است آن شیرین دهن

سوختم، پاس دل بی تاب دارم تا به کی؟

بیش ازین نتوان نهفت اخگر به زیر پیرهن

چشم مجمر موم را خوناب حسرت می کند

چون تواند گشت خاموشی مرا مهر دهن؟

چیدن دامن ز صحبت ها کمند شهرت است

شمع فانوسم که باشد خلوتم در انجمن

تشنه ای از آب او هرگز لب خود تر نکرد

سرنگون هر چند افتاده است آن چاه ذقن

سیم و زر بر آتش حرص آب نتواند زدن

از گرستن نیست مانع شمع را زرین لگن

در حریم بیضه چون عیسی شود گویا ز مهد

نیست حاجت طوطی ما را به تلقین سخن

بسترش خار است صائب تا بود در کان گهر

نیست جز سنگ ملامت رزق پاکان از وطن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام