گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۶۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بده می که بر قلب گردون زنیم!

ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم

سرانجام چون خشت بالین بود

به خم تکیه همچون فلاطون زنیم

برآییم از کوچه بند رسوم

قدم در بیابان چو مجنون زنیم

بمالیم در زیر پا حرص را

کف خاک بر چشم قارون زنیم

برآریم از بحر سر چون حباب

ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم

به این قد خم گشته، چوگان صفت

سرپای بر گوی گردون زنیم

می لعل خونش به جوش آمده است

چه افتاده پیمانه در خون زنیم؟

عرق رنگ نگذاشت بر روی ما

به قلب قدحهای گلگون زنیم

به دشمن شبیخون زدن عاجزی است

گل صبح بر قلب گردون زنیم

نیفتیم چون سایه دنبال خضر

به لبهای میگون شبیخون زنیم

چو خودپای بربخت خود می زنیم

چرا طعن بر بخت وارون زنیم؟

به خلق ارچه از خاک ره کمتریم

به همت سراز اوج گردون زنیم

دل ما شود صائب آن روز باز

که چون سیل گلگشت هامون زنیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام