گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۲۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از صبر عنان دل خود کام گرفتیم

آن طایر وحشی به همین دام گرفتیم

بردانه نا پخته دویدیم چو آدم

ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم

هر چند چو دستار شد از گریه بسیار

از دیده خود جامه احرام گرفتیم

بودیم سبکسر چو سپند از رگ خامی

از سوختگی دامن آرام گرفتیم

دیدیم زمین تخته مشق است فلک را

ننشسته درین خانه ره بام گرفتیم

شد لخت جگر تا به لب خویش رساندیم

هر لقمه که از خلق به ابرام گرفتیم

مخمور ز نقل و می روشن نگرفته است

فیضی که ازان چشم چو بادام گرفتیم

سودیم به گردون کله از فخر چو خورشید

تا بوسه چند از لب آن بام گرفتیم

از چشمه کوثر طمع خام نداریم

ما داد خود اینجا ز لب جام گرفتیم

چون فاخته از رتبه اقبال محبت

جا در بر آن سرو گل اندام گرفتیم

پروانه صفت صدق طلب رهبر ما شد

صائب خط پروانگی از شام گرفتیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام