گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟

چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم

یک سوخته دل نیست پذیرای شرارم

آخر به چه امید من از سنگ برآیم؟

چون نیست مرا شهپر گلزار رسیدن

از بهر چه من زین قفس تنگ برآیم؟

در روی زمین نیست چو یک چهره روشن

چون آینه بی وجه چه از زنگ برآیم؟

این دایره چون شد تهی از نغمه شناسان

از پرده برای چه به آهنگ برآیم؟

یک سو غم دنیا و دگر سو غم عقبی

با اینهمه غم چون من دلتنگ برآیم؟

کو باده لعلی، که ازین پیکرخاکی

سیراب چو لعل از جگر سنگ برآیم

ای مهر برون آ، که به یک چشم زدن من

چون شبنم ازین دایره رنگ برآیم

بر هیچ دلی نیست گران کوه غم من

با این سبکی من به که همسنگ برآیم؟

در هیچ لباس از تو مرا نیست جدایی

یکرنگ توام گر چه به صد رنگ برآیم

چون رنگ پر و بال شکسته است درین باغ

صائب ز چه از عالم بیرنگ برآیم؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام