گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۱۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جان را به دم خنجر قاتل برسانم

طوفان زده خویش به ساحل برسانم

چندان مرو ای جان که من از گریه شادی

آبی به کف خنجر قاتل برسانم

موجم که به هر آمدن و رفتن ازین بحر

فیضی به لب تشنه ساحل برسانم

صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشق

نگذاشت که آواز به محمل برسانم

استادگی من نه پی راحت خویش است

درمانده خضرم که به منزل برسانم

از کشتن من رنگ رخش آب دگر یافت

کو دست که آیینه به قاتل برسانم؟

مفت است اگر از سفر پر خطر عشق

نقش قدم خویش به منزل برسانم

سرچشمه صحرای جنون زهره شیرست

خود را ز پی نو سفر دل برسانم

از اهل دل امروز کسی طالب دل نیست

چون غنچه چرا خون خورم و دل برسانم؟

کو رهبر توفیق، کز این غمکده صائب

خود را به سلامتکده دل برسانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام