گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۷۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نقش مراد اگر چه نشد دستگیر ما

بیرون به زور همت ازین ششدر آمدیم

مردم همان ز سایه ما فیض می برند

مانند سرو و بید اگر بی بر آمدیم

از زهر سبز شد قلم استخوان ما

تا در مذاق اهل جهان شکر آمدیم

ای عمر برق سیر، شتاب اینقدر چرا

آخر به این جهان نه پی اخگر آمدیم

صائب فتاد اطلس گردون به پای ما

روزی که از لباس تعلق بر آمدیم

گشتیم خاک تا ز فلک برتر آمدیم

مردیم تا ز بحر فنا بر سر آمدیم

چندین هزار بار فشاندیم خویش را

تا همچو آب در نظر گوهر آمدیم

چون باده آب شد ز لگد استخوان ما

تا از حریم خم به لب ساغر آمدیم

خوشوقت شد دماغ پریشان روزگار

روزی که ما چو عود به این مجمر آمدیم

ما را به چشم شور، حسودان گداختند

هر چند تشنه لب ز لب کوثر آمدیم

چون کاروان آینه از زنگبار چرخ

در گلخن جهان پی خاکستر آمدیم

آیینه را به دامن تر تا به کی نهیم؟

آخر به این جهان پی روشنگر آمدیم

ای قلزم کرم بفشان گرد راه ما

چون سیل اگر چه بی ادب و خودسر آمدیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام