گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۷۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما کار دل به آن خم ابرو گذاشتیم

سر چون کمان حلقه به زانو گذاشتیم

بستیم لب به شهد خموشی ز گفتگو

شکر به طوطیان سخنگو گذاشتیم

حاشا که تیغ صبح قیامت جدا کند

از فکر او سری که به زانو گذاشتیم

شستیم دست خود ز ثمر پاک همچو سرو

روزی که پای بر لب این جو گذاشتیم

کردند همچو سرو نفس راست بلبلان

تا از چمن به کنج قفس رو گذاشتیم

از جرم ما مپرس چه مقدار و چند بود

ما کوه قاف را به ترازو گذاشتیم

نتوان دریغ داشت ز مستان کباب را

دل را به آن دونرگس جادو گذاشتیم

صائب شدیم مرکز پرگار آسمان

از دست تا عنان تکاپو گذاشتیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام