گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به شاهراه توکل بود سفر ما را

یکی است توشه و زنار بر کمر ما را

گذشته است ز سر آب هر کجا هستیم

غم کنار و میان نیست چون گهر ما را

به خوش عنانی ما گوهری ندارد بحر

توان ز خویش نمودن به یک نظر ما را

شکست سنگ ره ما کجا تواند شد؟

که همچو موج ز دریاست بال و پر ما را

چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش

ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را

حریف باده آن چشم های مخموریم

نمی توان به قدح ساخت بی خبر ما را

چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم

که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را

شده است سینه ما همچو تیغ جوهردار

ز بس که آه شکسته است در جگر ما را

چه شکرهاست که در خارزار امکان نیست

به غیر عشق گرفتاری دگر ما را

به هر زمین نفشانیم تخم خود صائب

نظر به سوختگان است چون شرر ما را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام