گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۳۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خرسند با هزار تمنی نشسته ایم

با صد هزار درد تسلی نشسته ایم

از بادبان باد مرادیم بی نیاز

کشتی به خشک بسته تسلی نشسته ایم

بر آشیان ما نبود دست سنگ را

بر شاخسار سد ره و طوبی نشسته ایم

دامن ز خارزار تعلق کشیده ایم

بر مسند تجرد عیس نشسته ایم

از بخت تیره روز نداریم شکوه ای

زیر سیاه خیمه لیلی نشسته ایم

چون طفل شوخ، پیش ادیب بهانه جو

آماده تپانچه و سیلی نشسته ایم

از ترس خلق در دهن شیر رفته ایم

مجنون صفت به دامن وادی نشسته ایم

محتاج دستگیری طفلان ناقصیم

بر رهگذر چون مردم اعمی نشسته ایم

ما سایه پرور شجر طور نیستیم

در آفتاب روی تجلی نشسته ایم

ای ناخدا ز مصلحت ما بشوی دست

ما با خدای خویش به کشتی نشسته ایم

پروانه داغ شو که به این بخت خواب دوست

با شمع تا به صبح به دعوی نشسته ایم

صائب میان مردم عالم کمال ما

این بس که کم به مردم دنیی نشسته ایم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام