گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۱۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم

دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم

گر می زنم به هم کف افسوس دور نیست

بال و پرس نمانده که بر یکدگر زنم

اکنون که تیغ من سپر و تیر شد کمان

دستی مگر به ترکش آه سحر زنم

ای سرو خوش خرام ز پیش نظر مرا

چندان مرو که دامن جان بر کم زنم

از گریه شمرده من شد جهان خراب

ای وای اگر به آبله ها نیشتر زنم

در زیر چرخ سعی به جایی نمی رسد

در تنگنای بیضه چه بیهوده پر زنم؟

از چشم بد چکیده الماس می شود

از گریه مشت آبی اگر بر جگر زنم

هر چند طوطیم، علف تیغ می شوم

از هر کجا چو سبزه بیگانه سر زنم

صائب هزار نیش ز هر خار می خورم

در راه عشق گامی اگر بیخبر زنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام