گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۷۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از سردی جهان لب گفتار بسته ام

چون بلبل خزان زده منقار بسته ام

چوب قفس ز گریه صیاد کرد گل

من دل بر آشیانه پر خار بسته ام

بر سینه سنگ سرمه زند اصفهان و من

دل بر سواد هند جگرخوار بسته ام

دست حنا گرفته گلگون به دوش من

پاداش همتی است که بر کار بسته ام

از بس شکستگی، نبود روی مجلسم

چون کاه روی زرد به دیوار بسته ام

آیینه ام ولی ز تریهای روزگار

بر رو هزار پرده زنگار بسته ام

آن به که آب گوهر خود را نهان کنم

فرد است یخ ز سردی بازار بسته ام

داغش ز چشم شور نمکسود گشته است

گر لاله ای به گوشه دستار بسته ام

در بزم روزگار به جز سوختن چو شمع

دیگر چه طرف از دل بیدار بسته ام؟

چون نقطه تنگدل شدم از پا شکستگی

احرام سیر و دور چو پرگار بسته ام

دل بد مکن که از ته دل نیست شکوه ام

این نغمه را به زور برین تار بسته ام

در زیر بار من نبود دوش هیچ کس

دایم چو سرو بر دل خود بار بسته ام

دزدیده ام به سینه نفسهای آتشین

در راه شعله سد خس و خار بسته ام

صائب ز بستن لب غماز عاجزم

هر چند کز فسون دهن مار بسته ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام