گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۶۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم

شکستگان جهانند مومیایی هم

شود جهان لب پر خنده ای، اگر مردم

کنند دست یکی در گرهگشایی هم

فغان که نیست به جز عیب یکدگر جستن

نصیب مردم عالم ز آشنایی هم

شدند تشنه لبان جهان بیابان مرگ

چو موجهای سراب از غلط نمایی هم

درین قلمرو ظلمت چو رهروان نجوم

روند سوخته جانان به روشنایی هم

ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند

جماعتی که دلیرند در جدایی هم

شود بساط جهان پر زر تمام عیار

کنند کوشش اگر خلق در روایی هم

شدند شهره عالم چو بلبلان صائب

سخنوران جهان از سخنسرایی هم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام