گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۵۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به سرمگی سوی آن خاک پا نمی بینم

به چشم کم طرف توتیا نمی بینم

چه لازم است که خود را سبک کنم چون کاه

چو رنگ جاذبه در کهربا نمی بینم

نسیم صبحم و کارم دریدن جیب است

به تنگ گیری بند قبا نمی بینم

چه لازم است بر آیینه مشق بوسه کنم

چو نقش خویش در آن نقش پا نمی بینم

به بر گرفته مرا تنگ، ذوق دلتنگی

چو غنچه راه نسیم صبا نمی بینم

که بسته است حنا دست با دستان را

که غیر خاک به مشت گدا نمی بینم

اگر به دوزخ ازین خاکدان مرا خوانند

چو سیل می روم و بر قفا نمی بینم

چه چشمداشت ز بیگانگان گوشه نشین

که گوش را به سخن آشنا نمی بینم

چراغ طور اگر خضر راه من گردد

ز بخت تیره همان پیش پا نمی بینم

هزار غنچه تصویر باز شد صائب

منم که روی دلی از صبا نمی بینم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام