گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۴۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم

تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم

ره گریز نبسته است هیچ کس بر من

اسیر بند گران وفای خویشتنم

به بی نیازی من ناز می کند همت

توانگر از دل بی مدعای خویشتنم

ز دستگیری مردم بریده ام پیوند

امیدوار به دست دعای خویشتنم

به پاره دل خود می کنم چو غنچه مدار

رهین منت برگ و نوای خویشتنم

چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب

همیشه خانه خراب هوای خویشتنم

سفینه در عرق شرم من توان انداخت

ز بس که منفعل که کرده های خویشتنم

ز بند خصم به تدبیر می توان جستن

مرا چه چاره که زنجیر پای خویشتنم

گرفت تاج زر از آفتاب شبنم و من

همان ز پستی طالع به جای خویشتنم

به جای خویش نبودم چو جابجا بودم

کنون که در همه جایم به جای خویشتنم

به اعتبار جهان نیست قدر من صائب

عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام