گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۱۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به جرم این که متاع هنر بود بارم

یکی ز گرد کسادی خوران بازارم

گهر شود به نهانخانه صدف پنهان

ز غیرت گهر آبدار گفتارم

چه عرض گوهر خوش آب و رنگ خویش دهم

که مرده خون به رگ رغبت خریدارم

مگر فلک ز شفق دست در حنا دارد

که عقده ای نگشاید ز رشته کارم

من بلند نوا را درین چمن مپسند

که غنچه باشد در زیر بال منقارم

نرفته است ز دل بر زبان دروغ مرا

کجی گذار ندارد به راست بازارم

بده به دست من اکسیر رنگ را ساقی

که همچو برگ خزان دیده است رخسارم

غرض زدوری چون من نگاهبانی چیست

به گرد گلشنت انگار خار دیوارم

چگونه جان برم از جور آسمان صائب

اگر نه لطف ظفرخان شود هوادارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام