گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم

عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم

ربود خواب ترا در کنارم از مستی

ترا چنان که دلم خواست آنچنان دیدم

جز این که آب شدم دست شستم از هستی

دگر چه بهره چو شبنم زگلستان دیدم

ز شست صاف نشد تیر راست را روزی

گشایشی که من از خانه چون کمان دیدم

دل گرفته من چون ز باغ بگشاید

که در گشودن در روی باغبان دیدم

برابرست به عیش تمام روی زمین

که روی خویش برآن خاک آستان دیدم

از آن گذشت به خمیازه عمر من چو کمان

که من ز دور گردی از نشان دیدم

میانه وطن وغربت است بادیه ها

منم که داغ غریبی در آشیان دیدم

چو گردباد نفس می کشم غبارآلود

ز بس که کلفت ازین تیره خاکدان دیدم

جواب آن غزل حاذق است این صائب

بهار دیدم و گل دیدم و خزان دیدم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام