گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۰۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم

به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم

درین قلمرو آفت ز ناتوانیها

به هر کجا که نشستم خط غبار شدم

تو شاد باش که من همچو غنچه تصویر

خجل ز آمدن و رفتن بهار شدم

ز وحشتی که نکردند آهوان از من

به آشنایی لیلی امیدوار شدم

همان چو گرد یتیمی فزود قیمت من

ز بردباری خود گر چه خاکسار شدم

نمانده بود ز دل جز غبار افسوسی

ز خواب بیخبریها چو هوشیار شدم

همان ز سوزن کوته نظر در آزارم

اگر چه همچو مسیحا فلک سوارشدم

چه حاجت است به آغوش همچو موج مرا

چنین که محو در آن بحر بیکنار شدم

به پشت پاست مرا همچو لاله دایم چشم

ز دل سیاهی خود بس که شرمسار شدم

به گنج راه نبردم درین خراب آباد

اگر چه همچو زبان در دهان مار شدم

ز آب من جگر تشنه ای نشد سیراب

مرا ازین چه که چون گوهر آبدار شدم

ز اختیار مزن دم درین جهان صائب

که من ز راه ادب صاحب اختیار شدم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام