گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم

وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم

تهی شود به لبم نارسیده رطل گران

ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم

جدا چودست سبو از سرم نمی گردد

ز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم

گره زکار دو عالم گشودن آسان است

نمیرود پی این کار مختصر دستم

کنون که شمع برون آمده است از فانوس

زبال و پر کف خاکستری است در دستم

ز آب گوهر من روی عالمی تازه است

چو خاک اگر چه تهی مانده از گهر دستم

به فکر مور میانی فتاده ام صائب

عجب رگی ز سخن آمده است در دستم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام