گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۷۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم

سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم

دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند

ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم

دست از آن زلف بدارید که ما بیکاران

عمر خود در سر یک عقده مشکل کردیم

باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا

ما تماشای گل از روزنه دل کردیم

هر چه جز یاد حق، از دامن دل افشاندیم

خاک در دیده اندیشه باطل کردیم

آسمان بود و زمین، پله شادی با غم

غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم

دل ما مفت نشد مشرق انوار یقین

چشم را در سر روشنگری دل کردیم

ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب

قطع امید ز سر رشته ساحل کردیم

آه اگر در جگر تیغ گوارا نشود

مشت خونی که نثار ره قاتل کردیم

رفت در کار سخن عمر گرامی صائب

جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام