گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم

سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم

جگر پاره ولی نعمت سی روز من است

نکند دغدغه رزق پریشان حالم

کیست جز آینه و آب درین قحط آباد

که کند گریه به روز سفر از دنبالم

هر که را درد دلی هست به من شرح دهد

هر که را بار گرانی است منش حمالم

گه به خاکم کشد و گاه به خون غلطاند

چون پر تیره و بال تن من شد بالم

گریه سنگدل از بس که فشرده است مرا

خار در دیده آیینه زند تمثالم

باده صاف بود آینه طوطی من

در حریمی که لب جام نباشد لالم

آب در دیده آتش ز ترحم گردد

صائب آن شمع اگر شعله زند در بالم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام