گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اگر چه چندی به زمین همچو غبار افتادم

عاقبت در پی آن شاهسوار افتادم

کشش بحر مرا جانب خود باز کشید

گر چه چون موج ز دریا به کنار افتادم

شد به یک چشم زدن خرج عدم خرده من

تا جدا ز آتش سوزان چو شرار افتادم

شد مگر قطره من بیخبر از شکر وصول؟

که ز دریا به کف ابر بهار افتادم

ز آهن و سنگ چه سختی که نیامد پیشم

در دل سوخته ای تا چو شرار افتادم

فتح بابی که مرا شد ز گلستان این بود

که ز خمیازه گلها به خمار افتادم

من که یک عمر به خود راه نبردم صائب

به چه امید به اندیشه یار افتادم؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام