گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۹۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زمین کان نمک گردیده است از شور سودایم

به جای گرد مجنون خیزداز دامان صحرایم

ریاض دردمندی را من آن نخل برومندم

که می ریزد چو اوراق خزان داغ از سراپایم

خلل در لنگر تمکین من طوفان نیندازد

ز بس از گوهر سنجیده لبریزست دریایم

ندارد نقطه خاک سیه روشندلی چون من

فلک واکرده مکتوبی است پیش چشم بینایم

درین دریای پر آشوب خود را جمع چون سازم؟

که وحشت می کند از یکدگر چون موج اعضایم

به دنبال تمنا می روم با آن که می دانم

که می سازد بیابان مرگ ناکامی تمنایم

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم

که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم

درین معموره وحشت فزا در هر کجا باشم

بغیر از گوشه دل، عضو بیرون رفته از جایم

ز فکر نرگس مخمور او بیماریی دارم

که می سوزد به جای شمع بر بالین مسیحایم

خدا از بر گریز این نوبهاران را نگه دارد

که از فیض هوا قد می کشد چون سرو مینایم

در احیای سخن می کرد انفاسم مسیحایی

اگر درد سخن می داشت صائب کارفرمایم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام