گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۸۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم

اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم

زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او

رخ آیینه با ناخن خراشیدن نمی دانم

مرا بیرون بر از گردون و گلبانگ سخن بشنو

زدلتنگی درون بیضه نالیدن نمی دانم

قماش مردم عالم اگر این است، من دیدم

لباس عافیت جز چشم پوشیدن نمی دانم

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری

که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمی دانم

لباسی نیست چون پروانه عشق پرده سوز من

به گرد کعبه فانوس گردیدن نمی دانم

ز حرف خام هر بی ظرف از جا در نمی آیم

شراب کهنه ام، در شیشه جوشیدن نمی دانم

ز بس از دلخراشی سرد گردیده است دست و دل

ز کاغذ نقطه سهوی تراشیدن نمی دانم!

نگاه سرکشم در جستجوی گوشه چشمم

به هر شیرین لبی چون بوسه چسبیدن نمی دانم

ز بس بسته است راه گفتگو بر من لبش صائب

گناه خویش از آن بیرحم پرسیدن نمی دانم!

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام