گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز خود دور آن پریرو را نمی دانم نمی دانم

جدا ز بحر این جو را نمی دانم نمی دانم

اگر چه پیرهن در مصر و در کنعان بود نکهت

ز پیران جدا بورا نمی دانم نمی دانم

به چشم من شب و روز جهان یکرنگ می آید

نزاع ترک و هندو را نمی دانم نمی دانم

نمی باشد گل رعنا بهارستان وحدت را

مسلمان را و هندو را نمی دانم نمی دانم

به گرد خامه نقاش می گردد نگاه من

ز نقش شیر آهو را نمی دانم نمی دانم

زبان جوهر پیچیده شمشیر می فهمم

اشارتهای ابرو را نمی دانم نمی دانم

لطافت پرده بینش شود سرشار چون افتد

قماش آن بر رو را نمی دانم نمی دانم

خوشا سیلی که می داند به دریا می رسد آخر

مآل این تکاپو را نمی دانم نمی دانم

به میزان قیامت بیش کم، کم بیش می آید

زبان این ترازو را نمی دانم نمی دانم

مرا صائب به زهر چشم پرورده است عشق او

نگاه آشنا رو را نمی دانم نمی دانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام