گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۶۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل آسوده ای داری مپرس از صبر و آرامم

نگین را در فلاخن می نهد بیتابی نامم

ز بس زهر شکایت خوردم و بر لب نیاوردم

به سبزی می زند تیغ زبان چون پسته در کامم

اگر از شکوه دوران خموشم، نیست خرسندی

نمی خیزد صدا از بینوایی از لب جامم

به چشم همت من دولت دنیا نمی آید

مکرر آستین افشانده بر صید هما دامم

به زلف یار از هر بند پیوند دگر دارم

نه چون مرغ دل اهل هوس نوکیسه دامم

ز مجنون یادگاری نیست جز من، جای آن دارد

که سازد عشق از چشم غزالان حلقه دامم

سپند آتش رخسارم آسایش نمی دانم

اثر تا از وجودم هست در سیرست آرامم

شکست من ندارد حاصلی غیر از شکست خود

دل خارا به درد آید ز عاجز نالی جامم

در آغاز محبت دست و پا گم کرده ام صائب

نمی دانم کجا خواهد کشید آخر سرانجامم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید نوشته:

بسیار زیبا و شیرین

کانال رسمی گنجور در تلگرام