گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۶۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نشد سروی درین بستانسرا یک بار همدوشم

ز آتش طلعتی روشن نشد محراب آغوشم

سرآمد گر چه در آغوش سازی عمر من چون گل

نشد یک بار دربرآید آن سرو قباپوشم

سراپایم چو ساغر یک دهن خمیازه می گردد

چو می گردد به خاطر یاد آن لبهای می نوشم

به هر افسانه نتوان همچو طفلان بست چشم من

که قدر وقت دان کرده است آن صبح بناگوشم

نه زان سان شعله ور شد آتش بیتابیم از دل

که لعل آبدار او تواند کرد خاموشم

نباشد بیوفایی شیوه من چون هوسناکان

که در دوران خط از بندگان حلقه در گوشم

لب جان پرورت بر من نه آن حق نمک دارد

که در روز سیاه خط شود از دل فراموشم

اگر چه می توانم زیر بار عالمی رفتن

گرانی می کند دست نوازش بر سر دوشم

چه خواهد کرد صائب باده من با تنک ظرفان

که خم را پایکوبان داشت در میخانه ها جوشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام