گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۶۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم

که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم

ز بوی خون دل نظار گی را آب می سازم

به ظاهر چون لب تیغ از شکایت گر چه خاموشم

جنون من شد از زخم زبان ناصحان افزون

نه آن دریای پر شورم که بتوان کرد خس پوشم

من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را

که جای سیلی اخوان بود نیل بنا گوشم

من از کم مایگی مهر خموشی بر دهن دارم

من آن بحرم که گوهر در صدف شد آب از جوشم

ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را

که گر خاکم سبو گردد نمی گیرند بر دوشم

فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد

نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سر پوشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام