گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۱۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل صد پاره خود را به زلف یار می بندم

من این اوراق را شیرازه از زنار می بندم

به چشم خیره رسوا نگاهان برنمی آیم

به افسون گر چه چشم رخنه دیوار می بندم

دم سرد خریداران اگر این چاشنی دارد

شوم گر آب گوهر یخ درین بازار می بندم

زبان در کام چون پیکانم از خشکی نمی گردد

لب خشک از تکلم چون لب سوفار می بندم

ز چشمم روی می تابد ز حرفم گوش می گیرد

نگه در چشم می دزدم لب از گفتار می بندم

ز تسخیر مزاح سرکش او عاجزم ور نه

به تردستی شعله را با خار می بندم

کمر در خون من صد عندلیب مست می بندد

گل داغی اگر بر گوشه دستار می بندم

فرستم نامه چون صائب به آن سنگین دل کافر

به بال نامه بر با رشته زنار می بندم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام