گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۰۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به من گر درد و داغی می رسد خوشحال می گردم

که از لب تشنگی سیراب چون تبخال می گردم

زوحشت سایه را چون نافه از خود دور می سازد

غزال شوخ چشمی را که من دنبال می گردم

چو نقش پا گزیدم خاکساری تا شوم ایمن

ندانستم ز همواری فزون پامال می گردم

سگ از همراهی اصحاب کهف از شیر مردان شد

ندارم گر چه حالی گرد اهل حال می گردم

کف خاکسترم اما اگر طالع کند یاری

زقرب شعله چون پروانه زرین بال می گردم

ز کوه درد لنگر می توانم گشت دریا را

چو بیدردان به ظاهر گر چه فارغبال می گردم

چنان حرص گران رغبت سبک کرده است عقلم را

که از بار گران آسوده چون حمال می گردم

چرا بیهوده گردم گرد خرمن تنگ چشمان را

چو من قانع به گردازدانه چون غربال می گردم

چه با من می تواند کرد صائب آتش دوزخ

چو من آب از حجاب زشتی اعمال می گردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام