گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۹۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غبار هستی خود سرمه چشم فنا کردم

کفی خاکستر افسرده در کار صبا کردم

نمی سوزم اگر برق اجل در خرمنم افتد

که من در خوشگی از کاه گندم را جدا کردم

ز فوت وقت اگر در خون نشینم جای آن دارد

که از کف دامن پیراهن یوسف رها کردم

به آب روی همت خاک را زر می توان کردن

غلط کردم که عمر خویش صرف کیمیا کردم

سرانگشت ندامت چون نگرید خون به حال من

مکرر دامن دولت به دست آمد رها کردم

دل چرخ از غبار خاطر من چون نیندیشد

مکرر آفتابش را چراغ آسیا کردم

چه مرغم من که از اندازه پرواز خود گویم

چو برگ گاه پروازی به بال کهربا کردم

به اکسیر قناعت خون آهو مشک می گردد

به خون دل من این تحقیق در چین ختا کردم

زپیغام من مشتاق پهلو می کنی خالی

سزای من که مکتوب ترا بن قبا کردم

چرا صائب نباشد آسمان زیر نگین من

سخن خورشید شد تا مدح شاه اولیا کردم

نمی آید به کوشش دامن روزی به کف صائب

و گرنه من تردد بیشتر از آسیا کردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام