گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۴۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم

سیل بی زنهار ما در خانه پا افشرده ایم

بر در هرکس نمی ساییم رخ چون آفتاب

گنج سان در گوشه ویرانه پا افشرده ایم

چون گل پیمانه هردم بر سر دستی نه ایم

چون خم می در دل میخانه پا افشرده ایم

کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم

همچو مژگان بر در یک خانه پا افشرده ایم

صد کبورت گر فرستد کعبه، بالین نشکنیم

ما و بت یک روز در بتخانه پا افشرده ایم

شکوه زلف از زبان ما نمی آید برون

زیر دست انداز او چون شانه پا افشرده ایم

گر سر ما بگذرد چون خوشه از گردون، رواست

در زمین قابلی چون دانه پا افشرده ایم

چون خمار می به طرف باغ زور آورده است

بر گلوی تاک بیرحمانه پا افشرده ایم

ریشه در فولاد جوهر اینقدر محکم نکرد

زیر تیغ او عجب مردانه پا افشرده ایم

خال او صائب هزاران مور دل پامال کرد

ما عبث در بردن این دانه پا افشرده ایم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام