گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۳۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما ز بیکاری ز فکر کار فارغ گشته ایم

از زیان و سود این بازار فارغ گشته ایم

کرده ایم از راحت دنیا به خواب امن صلح

از تلاش دولت بیدار فارغ گشته ایم

از بلند و پست عالم نیست ما را شکوه ای

ما ازین سوهان ناهموار فارغ گشته ایم

خرقه تزویر را از دوش خود افکنده ایم

از حجاب پرده پندار فارغ گشته ایم

بر حواس خویش راه آرزوها بسته ایم

از علاج یک جهان بیمار فارغ گشته ایم

هیچ افسونی ندارد مار دنیا به ز ترک

ما به این افسون ز زخم مار فارغ گشته ایم

نیست ما را کار با رد و قبول کفر و دین

هم ز اقرار و هم از انکار فارغ گشته ایم

از دو عالم فکر حق ما را برون آورده است

ما ز قید این و آن یکبار فارغ گشته ایم

سایه بال هما و جغد پیش ما یکی است

ما که از اقبال و از ادبار فارغ گشته ایم

در غم دستار بی مغزان اگر پیچیده اند

ما به سر پیچیدن از دستار فارغ گشته ایم

کرده ایم از خود حسابی نقد بر خود حشر را

از حساب درهم و دینار فارغ گشته ایم

چون گل رعنا خزان و نوبهار ما یکی است

ز انقلاب عالم غدار فارغ گشته ایم

برنمی آریم صائب سر ز زیر بال خویش

از ورق گردانی گلزار فارغ گشته ایم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام