گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مژه مانع نشود اشک سبک جولان را

دامن بحر به فرمان نبود مرجان را

سرکشی لازم حسن است در ایام وصال

کعبه در موسم حج جمع کند دامان را

رخنه برق، هم از ابر به هم می آید

گریه هموار کند زخم لب خندان را

چین به پیشانی چون آینه خویش مزن

تنگ بر طوطی خوش حرف مکن میدان را

آنچه بر روی من از سکه سیلی رفته است

به زر قلب، بدل چون نکنم اخوان را؟

میزبانی که بدآموز تکلف باشد

می کند زود گران بر دل خود مهمان را

حکمت خشک اگر راهنما می گردید

غوطه در بحر نمی داد فلک یونان را

می کشد بیش ستم هر که به ایمان علم است

که به سبابه رسد زخم فزون دندان را

طشتش از بام محال است نیفتد صائب

هر که بر خاک چو خورشید کشد دامان را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام