گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۹۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چند روزی از در میخانه سروا می زنم

پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم

چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب

می کشم چون موج میدان و به دریا می زنم

بر نمی تابد غبار کلفتم آغوش شهر

می شوم سیلاب و بر دامان صحرا می زنم

بلبلم اما می گلرنگ معشوق من است

قمریم اما نوا بر سرو مینا می زنم

خویش را مرغابیان اشک برمژگان زنند

من کجا مژگان به هم بهر تماشا می زنم

حسن او در دیده خورشید مژگان را گداخت

من همان از سادگی فال تماشا می زنم

شیشه ای کز غمزه خوبان دلش نازکترست

از جنون من دمبدم بر سنگ خارا می زنم

من که جان بخشی چو خضر شیشه دارم در بغل

خنده قهقه بر اعجاز مسیحا می زنم

می فتد هر روز در کارش شکست تازه ای

من ز سودای سر زلفی که سر وا می زنم

عمرها صائب به شهر عقل بودم کوچه بند

مدتی هم با غزالان سر به صحرا می زنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام