گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۹۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم

از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم

بادبان کشتی من شهپر پروانه است

سینه بر دریای آتش بی محابا می زنم

تا چو سوزن رشته الفت گسستم از جهان

سر برون ازیک گریبان با مسیحا می زنم

ذره بیقدرم اما افسر خورشید را

گر گذارد بر سر من چرخ، سر وا می زنم

چون صدف تا دست بر بالای هم بنهاده ام

کاسه در آب گهر درعین دریا می زنم

می گشایم عقده های گریه خونین زدل

گربه ظاهر خنده خونین چو مینا می زنم

دست من گیرای گران تمکین که چون موج سراب

سالها شد قطره در دامان صحرا می زنم

از پریشان گردی نظاره صائب سوختم

بخیه حیرانیی بر چشم بینا می زنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام