گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۷۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم

می روم تا اوج استغنا، دگر وا می کشم

دست از مشاطه در نازک ادایی برده ام

سایه از مژگان برآن زلف چلیپا می کشم

در قناعت از صدف کمتر چرا باشد کسی

می ربایم قطره ای و سر به دریا می کشم

در پناه اهل عزلت می گریزم چند گاه

پرده ای بر روی خود از بال عنقا می کشم

ای سموم بی مروت شعله ای از دل برآر

جاده جوی خون شد از بس خاراز پا می کشم

تا دهن بازست چون پیمانه می نوشم شراب

چون سبو تادست بر تن هست صهبا می کشم

می زنم هر دم به دل نقش امید تازه ای

خامه ای در دست دارم نقش عنقا می کشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام