گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۶۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم

یافتم جویاتر از خود هر چه را جویا شدم

چون الف کز مد بسم الله بیرون شد نیافت

محو در نظاره ان قامت رعنا شدم

چون شرر بر نقد جان می لرزم از آهن دلان

در ته سنگ ملامت گرچه نا پیدا شدم

کور بودم تا نظر بر عیب مردم داشتم

از نظر بستن به عیب خویشتن بینا شدم

دام زیر خاک شد رگ در تنم از خاکمال

تا چو سیل نوبهاران واصل دریا شدم

از گرانسنگی به کوه قاف پهلو می زنم

تا زوحشت گوشه گیر از خلق چون عنقا شدم

در میان مردمان بودم به گمراهی علم

رهبر عالم شدم چون خضر تا تنها شدم

نامه سربسته بودم تا زبانم بسته بود

چون قلم شق در دلم افتاد تا گویا شدم

بر سر هر برگ می لرزد دل بی حاصلم

گرچه در آزادگی چون سرو پا بر جا شدم

شد به کاغذ باد اوراق حواسم همسفر

تا درین بستانسرا چون غنچه گل وا شدم

در شکستم هر خم طاقی میان بسته ای است

تا تهی از باده گلرنگ چون مینا شدم

من که بودم گردباد این بیابان عافیت

چون ره خوابیده بار خاطر صحرا شدم

در کنار لاله و گل دارم آتش زیرپا

تا چو شبنم با خبر از عالم بالا شدم

از لگدکوب حوادث صائب ایمن نیستم

در بساط خاکساری گرچه نقش پا شدم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام